واکسن هجده ماهگی
گل نازم بعد از یک هفته تاخیر بخاطر بیمار بودنت دو روز پیش رفتیم بهداشت و واکسن هجده ماهگیت رو زدی
دایی منصور که روز قبلش اومده بود ما رو رسوند و وقتی آمپول رو دیدی فهمیدی که قراره دردت بیاد و خواستی فرار کنی
وقتی خانومه اولین واکسن رو تو دستت زد جیغت بلند شد و درحالی که گریه میکردی لابلای جیغات دایی رو با چنان سوزی صدا میکردی که انگار فرشته ی نجاتته
دومی رو که زدی اونم تو پات بمیرم برات دیگه گریه ات شدید شد و اشک منم درآوردی چنان ناله میکردی که نگو
صبحش بد نبودی و با دیدن دایی همه چی یادت رفت اما از عصر درد و تب به سراغت اومد که هنوزم رهات نکردن نامردا
از درد پات میلنگی و میترسی پات رو درست و محکم زمین بذاری
امروز با بابایی رفتیم کلی برات خرید کردیم جون دلم
شما هم خوشت اومده بود و کل مغازه ها رو بالا پایین میرفتی و درد پات رو فراموش کردی
اما تا رسیدیم خونه آی و آخ گفتنت شروع شد و ولو شدی بغلم و واسه من و بابا ناز میکردی قربونت برم الهی...

ایشالا همیشه تنت سلامت باشه و لبت خندون شیرین عسلم





واکسن هجده ماهگی 
